راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت چهل و نهم :
میان گفتگوی او با هومن، عزیزه آرام پچ زد:
- من خوبم نگار بلند شو برو به کارت برس.
هنوز حواسش به حرفهای هومن بود وقتی در جواب توی گوشی گفت:
- آره یادمه... اگه بیاد که عالیه... آره حتما... ممنونم ازت...
لبش به لبخندی ملایم کش آمد و سرش پایین افتاد:
- محبت میکنی... امیدوارم همین طور باشه که میگی...
- نگار من خوبم مادر بلند شو برو
این را باز عزیزه تکرار کرد و نگار باز هم دØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

مبینا
0اینا که میخواستن به هر حال برای عزیزه پرستار بگیرن...خب سینا رو هم میذاشتن خونه بمونه. حال عزیزه که خوب باشه خودش میتونه از سینا نگهداری کنه.